داستان کوتاه کوتاه "دوست دارم"
نام داستان: دوست دارم
نام نویسنده: طناز اطمینان
دوست داشت بهش بگه دوست دارم. ولي از هر طريقي كه ميگفت، احساس ميكرد هيچ كس نميفهمد.
روي بلندترين كوه رفت و داد زد دوست دارم.
تو يك كاغذ نوشت دوست دارم.
گريه كرد و كفت دوست دارم.
چند روز حرف نزد و با حركات دستش گفت دوست دارم.
ولي هيچ كدام فايده نداشت. او هيچ گونه نميتوانست به شخصي كه دوستش داشت بگويد دوستت دارم. تا اينكه انقدر خسته شد تا ديگر نتوانست هيچ كاري انجام دهد و بعد در ذهنش گفت دوست دارم و بعد خدا بود كه دوست دارم او را بالاخره شنيد.
+ نوشته شده در ۱۳۸۲/۰۱/۰۴ ساعت 3:55 توسط طناز اطمینان
|