گفتگوی همشهری جوان با حامد بهداد
اما انرژي فوقالعادهاش بيشتر از اين حرفهاست كه با جايزه نگرفتن سرخورده شود.
حامد بهداد بدون جايزه هم با فيلمهايي مثل «روز سوم» . «حس پنهان»، «كافه ستاره» و ... و سريالهايي مثل «يك مشت پر عقاب» ستاره سينما و تلويزيون است.
و از بازيگري به عكاسي و حتي خوانندگي هم سرك كشيد.
او اين روزها سراغ صحنه تئاتر هم رفته. شايد نمايش «سگ سكوت» موقعيت خوبي باشد تا او توانايي بازيگرياش را روي صحنه زنده و هم نفس تماشاگر هم امتحان كند.
ما با حامد بهداد دو روز قبل از شروع اجراي «سگ سكوت» گفت و گو كرديم. در روزهايي كه حامد بهداد حال عجيبي داشت و ملتهب نشان ميداد.
زماني بود كه همه مخالف اين بودند كه سينماييها وارد تئاتر شوند، اما الان انگار اين مساله راحتتر شده ...
آن همهاي كه ميگويي، اصلا چه كساني هستند؟
همه تئاتريها!
اولا كه راجع به من اين حرفها صدق نميكند، نه در تئاتر، نه در سينما و نه در تلويزيون. ماجراي من فرق ميكند! بگذار چيزي بگويم. خود تئاتريها، تماشاگر فيلمهاي سينمايي من هستند. خود آنها! آنها هستند كه به من ميگويد: «بازيگر، فلاني!». از طرفي من شاگرد درجه يك، حميد سمندريان هستم شاگرد قطبالدين صادقي، ركن الدين خسروي، اكبر زنجانپور، پرويز پورحسيني، منيژه محامدي و رضا كيانيان و داوود كيانيان! و گفتم بالاخص استاد حميد سمندريان! خاستگاه من و تحصيلات من تئاتر است! اما ... الان پشيمان هستم از اينكه تئاتر كار ميكنم، بايد به تئاتريها بگويم كه چقدر كارتان سخت است. بچهها، من از خودم راضي نيستم! خيلي متاسفم كه دارم تئاتر بازي ميكنم و اين به خاطر قولي است كه دادهام و به خاطر اين قول به صحنه ميآيم.
چرا؟
چون خوب نيستم!
از كجا ميدانيد كه خوب نيستيد؟
خودم را ميشناسم. وقتي كه خوب بودم اعلام نكردم؟ مگر اين چندمين دفعهاي نيست كه با هم مصاحبه ميكنيم؟ اما الان خوب نيستم.
شما كه ميگوييد تحصيلاتتان تئاتري بوده و استادان تئاتري داشتهايد!
شايد بايد از تئاتر ديگري شروع ميكردم . شايد بايد يك كار قصهمندتر را بازي ميكردم. من خيلي پكرم.
با اين تئاتر يا از قبل؟
كلاا... مدام به همه ميگويم كه بد هستم. پانتهآ بهرام و آروند دشت آراي (كارگردان تئاتر) ميگويند كه «تو خوبي!» . واي! من هميشه از اين ميترسيدم كه مبادا خوب نباشم. اما مهم نيست! آروند دشت آراي به من ميگويد: «اين كار سبك خوب يا بد بودن ندارد، اين يك كار رهاست!» اما به نظر من براي كار رها هم بايد شرايطش را داشته باشي.
چه چيز را در اين تئاتر دوست نداريد كه باعث اين طرز تفكر شده؟ با توجه به اينكه انرژي زيادي داريد. قاعدتا بايد اين كار را دوست داشته باشيد!
اين طوري به نظر ميآيد. اما در اين تئاتر جايي براي بروز آن نيست، انرژيام را با حركاتم نميتوانم بيرون بدهم، بايد با ذهنم خرجش كنم و بايد تمركز داشته باشم. خدايا م تمركز از كجا بياورم؟ من نميتوانم! نميخواهم! نميخواهم بازي كنم . فردا و پس فردا اجرا شروع ميشود و من نميخواهم اين كار را بكنم!
اين طوري هم كه مدام در حال فرستادن انرژي منفي هستيد و پيش داوري ميكنيد!
تو فكر كن كه به آدم گرسنهاي نان خشك و آب بدهي سير ميشود، اما همان آدم را ببر چلو كبابي، چقدر با هم فرق دارد؟ به هر حال من هم چهار ديالوگ ميگويم و چهار حركت هم انجام ميدهم و ميروم ولي توقعام، از فضا بيشتر بوده . همه خوب هستند، جز من! باران كوثري تجربه تئاتري دارد يا پانتهآ بهرام كه به او ميگويم: «جادوگرا» واقعا پديدهاي در تئاتر محسوب ميشود، و اين زن مثل مادر ميماند. تمرين بدن، بيان، ذهن و... البته ممكن است و گاهي سگرمههايش درهم برود، اما اخلاق حرفهاي تئاتر دارد
يعني شما اخلاق حرفهاي نداريد؟
نميگويم اخلاق ندارم. من آدم بدي نيستم كه بخواهم اخلاق بدي داشته باشم، بهتر است بگويم من تربيت اش را ندارم.
بالاخره بايد از جايي شروع شود، مگر نميخواهيد تئاتر را ادامه بدهيد؟
ديگر پايم را در آن نمي گذارم!
حتي اگر كاري رئال و داستاندار تر پيشنهاد شود؟
همين الان هم پيشهادهاي درجه يكي دارم كه بهتر است اسم نبرم، از وقتي كه خيليها متوجه شدند براي اجراي نمايش سگ سكوت ، تمرين ميكنم! من اصلا تئاتر خواندم براي اينكه پايه بازيگريام در سينما تقويت شود.
نكند استرس اجراي تئاتر داريد؟
ياس دارم! غمگينم، اندوهناكم، دلم ميخواهد بميرم! دلم مي خواهد گريه كنم! متنفرم از اين اوضاع. من را انگار الكي آوردهاند اينجا، من اصلا نبايد ميآمدم. اشتباه كردم.
شما هميشه ميگوييد: «من براي مردم و كسي بازي نميكنم، فقط براي خودم بازي ميكنم!» اگر اين تفكر را داريد چرا اين قدر از پذيرفتن اين كار نااميديد؟
بالاخره در لحظهاي كه من جلوي دوربين كار ميكنم، همان جا هم تمرين ميكنم. من از تمرينات تئاتر فضايش، آدمهاي تئاتري و اين جو ناب فرهنگي فاصله دارم.
اين فاصله را خودتان ايجاد نكردهايد؟
نميشد! من جزو قشر محروم اين جامعه هستم و براي اينكه اين محروميت را از بين ببرم، مجبور بودم در تلويزيون كار كنم تا پول بيشتري بگيرم...
مگر نميگفتيد «من حامد بهداد، سعي ميكنم تا هر نقشي را بازي كنم اما آن را خوب بازي كنم»؟
نميشود. من الان اينجا عشقم را گذاشتهام ولي نشده. نه دروغ ميگويم! نميدانم چه چيزيام را گذاشتم! به نظرم عشقم و احساسم را بيشتر در سينما ميگذارم.
پس براي اين تئاتر بيشتر پايبند به تعهد و قولتان بوديد.
شايد البته يك جايي هم پايبند نبودم. نصفه كار، ديگر سر تمرينها نميآمدم ولي در جلسهاي كه با كارگردان داشتيم، او گفت: «اصلا مساله من حرفهايگري نيست! تو از رفاقت كم گذاشتي». من به اين حرف نتوانستم جواب دهم. او گفت: «من خيلي زحمت كشيدم اين كار را روي صحنه ببرم، حالا كه به نتيجه رسيده، تو گذاشتي و رفتي! ممكن است من اين كاررا اصلا اجرا نكنم اما تو به من تاوان و عاقبتش فكر كن؟!» من بايد چه ميگفتم؟
از واكنشها ميترسيد؟
از واكنش نميترسم، آدمي نيستم كه از واكنش بترسم. چون من وقتي واكنش بدي ببينم، غيرتي و ديوانه ميشوم. كافي است 4-3 تا فحش بشنوم و به ام بربخورد. تازه بازي من شروع ميشود. من بد نميشوم!
چرا اينجا آن اتفاق نيفتاده؟
ميافتد! ولي ماجرا اين است كه جمله معروفي در رابطه با تئاتر است كه ميگويد: «اميد كه آن روزي فرا برسد كه هر ناكسي روي صحنه تئاتر پايش را نگذارد.» ميداني منظورشان چيست؟! يعني صحنه تئاتر مثل بند بندبازهاست. آنها ميگويند صحنه تئاتر مثل طناب سيرك براي بندباز است. هر كسي نميتواند روي آن بايستد. امروز ميبينم كه روي آن نميتوانم بايستم! خيلي كار سختي است!
با حرفهايتان به تماشاگر راجع به نمايش پيش فرض منفي ميدهيد!
من راجع به خودم حرف ميزنم. خودم از خودم راضي نيستم. ميداني چه چيزي بيشتر من را آزار ميدهد؟ تمركزي كه ندارم. بچهها تمركز ميكنند و من با خودم مي گويم: «خدايا چرا نميشود؟!» من اصولا در طول زندگيام تمركز ندارم، اين همه اسم يادم ميرود. اسم خيابانهاي شهر را فراموش ميكنم. مدام گم ميشوم. باورتان ميشود؟ آدمهايي كه ميبينم را فراموش ميكنم، مگر اينكه 5-4 بار ببينمشان . همه چيز يادم ميرود. خب چرا اين جوري ميشود؟ من كه تير به مغزم نخورده؟ تمركز ندارم.آيا اين رابطه با دوستان، دشمنان، جهان و خداي من تاثير نميگذارد؟ پس معلوم است من در نماز و زيارتي كه داشتم و دارم هم تمركز ندرام! پس اينها چه فايدهاي دارد؟! حضور در لحظه را بلد نيستم!
اما با تمام اين حرفها. اين كار برايتان اهميت دارد.
من اين جوري هستم ديگر! اين كار را دوست دارم. بازيگري با زندگي من قاتي شده. صدمهاي كه در زندگيام ميخورم شايد اين است كه نميدانم، دارم بازي ميكنم يا زندگي اما سودي هم در بازيگري مي برم كه شايد زندگي كردنم با آن است. اصلا نميدانم مرزشان كجاست! اما وقتي بازي ميكنم خيلي بهام خوش ميگذرد، مخصوصا در سينماف موقعي كه خوب ديالوگ ميگويم و موقعي كه احساس نابي حتي كوتاه در من رشد ميكند، برايم خيلي لذتبخش است.
حالا با اين وضع، تئاتر را ادامه ميدهيد؟
اگر نظرم تغيير كند، شايد!
الان كه گفتيد ديگر پايتان را روي صحنه تئاتر نميگذاريد؟!
شايد نظرم تغيير كرد.پانتهآ بهرام يك پيشنهاد خيالانگيز داده كه اگر آن چيزي كه پانتهآ بهرام ميگويد بشود، حتما قبولش خواهم كرد. همينطوري چيزي گفته اما اصولا خيلي چيزها از همين جوريها شروع ميشود. خيلي دوست دارم اين اتفاق بيفتد. پانتهآ بهرام ميگويد: «به خاطر بيش فعال بودنت انرژيات را نمي تواني اينجا تخليه كني و مدتهاست در فكر اين هستم كه با تو يك هملت را كارگرداني كنم». من هم يكي از آرزوهايم اين است كه نقش هملت را كار كنم.